|
ای کاش اهميت در نگاه تو باشد ، نه در چيزي که به آن می نگری!
روزی که اين جا ساخته شد اولين روزی بود که احساس می کردم عاشقم.اما امروز که می خوام تمومش کنم مطمعنا آخرين روز عاشقی نيست. راستش من اين جا رو با هدف ديگه ای شروع کردم.اولين قصدم شاد کردن قلب يه نفر ديگه بود.امروزهم به همون دليل اين جا رو به خاطره ها می سپارم.چون می دونم که ارزشش رو داره.شايد بايد اين کار رو خيلی وقت پيش می کردم.... عشق من هم بسته می شه و کم کم به فراموشی سپرده ميشه.مثل خيلی چيز های ديگه.میدونم از امروز دیگه اسمی از من نیست.اما يادمون باشه که عشق از دل آدم نمیره. حرفهای ما هنوز ناتمام. وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که باخبر شوی آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان حرفهای زيادی برای گفتن داشتم هنوز اما شايد اين جوری خيلی بهتره. ته دلم يه چيزی هست از جنس احساس که سرخه مثل عشق.اونه که بهم می گه اين راه رو برم.منم بهش احترام می ذارم و می دونم که هيچ وقت بهم دروغ نمی گه. دلم نمياد بدون تشکر از همه کسانی که تو اين مدت همراهم بودند، برم.دست دوستی تک تکتون رو می فشارم، بهترين و جاودانه ترين آرزوها را برایتان دارم و از اين که اين فرصت رو به من داديد تا خيلی چيزهايی را که چشمانم هرگز قادر به ديدنشان نبودند ببينم ؛ هميشه سپاسگزارخواهم بود. ودر آخر ممنونم از تو عشق من. سبز باشيد و هميشگی « پایان عبارتیست از مرز نزدیکی به آنچه باید باشد و نیست» + نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20 20:49 توسط الهام |
وعشق............ صدای فاصله هاست!!! صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. اما اگر این فاصله ها بخواهند تورا ازمن بگیرند،فصلی خواهم شد از جنس باران!!! وخواهم بارید!!! آنقدر که فاصله ها ازعبور اشک های من پرشود.... + نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15 21:55 توسط الهام |
...دو رکعت نماز صبح عشق می خوانم قربت الی قلبک !! + نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15 18:28 توسط الهام |
امشب دلم گرفته است می خواهم از گرفته های دلم برايت بگويم از ابرهای تيره ای که با نسيم خيانت ، به آسمان دلم آوردی . اما افسوس گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! اما آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! اما افسوس ... ميخواهم از گرفته های دلم برايت بگويم اما نه ! دلم نمي آيد ! ميترسم آسمان آفتابيت را ابری سازم .
+ نوشته شده در یکشنبه 1384/10/11 23:35 توسط الهام |
می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگربگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست با تو از اوج غزل خواهم گفت می نویسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگربگذارد می نویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد عشق من + نوشته شده در دوشنبه 1384/10/05 19:15 توسط الهام |
سفری غریب کردم توی اون چشم سیاهت سفری که برنگشتم، گم شدم توی نگاهت یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود اسم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود + نوشته شده در شنبه 1384/09/26 18:48 توسط الهام |
رفتی وخاطره های تونشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما،من به یادتوشکستم غیرتوکه دوری ازمن دل به هیچکسی نبستم ***************** اگه باشی با نگاهت میشه ازحادثه ردشد میشه تو آتیش عشقت گرگرفتن روبلدشد اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش تا ابد تاته دنیا تا همیشه یاد من باش + نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/09 11:9 توسط الهام |
تو بازی شطرنج عاشقی
من و تو هر دو قانون بازی رو زیر پا گذاشتیم من به خاطر تو ، همه رو تو صفحه ی دلم کیش کردم و تو با انتخاب سیاه ترین مهره دلت با یه حرکت منو جلوی همه مات کرذی اینه رسمش عشق من؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 1384/08/22 12:31 توسط الهام |
+ نوشته شده در یکشنبه 1384/06/20 14:52 توسط الهام |
داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است.... راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟ پس تو هم مانند من عاشقی..... نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!! آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟....... نه.........مگر نه؟؟؟ ديدی پس تو هم عاشقی مانند من....... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟ پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!! + نوشته شده در جمعه 1384/06/18 1:16 توسط الهام |
گريزي نيست از سوختن و من در ماوراء يك نگاه ، در پيله اي سوزان تر از خورشيد بدينسان
بي صدا در خويش مي سوزم ، و از آثار سوختن در ميان حدقه چشمان تو با حسرتي تبدار مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح مي سازم . من از آغاز شب تا مرز صبح ، با آيه هاي عشق در خلوت ، تو را با شعر مي خوانم . تو را تكرار كنان بر دفترم ترسيم مي سازم، و از مفهوم نام تو ، در آن تاريكي ممتد هزاران شعله كوچك و هزاران روشنك با ياد تو در قلب شبم تصوير مي سازم. و آنگاه بي رمق با روشنك خيالي ، تا سحر بيدار مي مانم . ومن بي وقفه با فرياد تو را با شعر مي خوانم ، تو را در لحظه دلتنگي و ترديد ، درون شعرهايم مي يابم، و اين راهيست ، براي لمس تو ، ميان واژه هاي بالغ احساس ......... + نوشته شده در سه شنبه 1384/06/15 18:18 توسط الهام |
می دونی؟ + نوشته شده در جمعه 1384/06/11 21:19 توسط الهام |
شب که می رسد به خودم وعده می دهم صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگويم و باز شب می رسد و صبحی ديگر و من هيچ وقت نمی توانم حقيقت را به تو بگويم بگذار ميان شب و روز باقی بماند که چه قدر دوست دارم...... + نوشته شده در جمعه 1384/06/11 15:27 توسط الهام |
چیزی نگو قسم نخورتمام حرفات یه دروغه کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس میکنم نبودی وبودنت یه قصه بود تو دیگه مردی واین حرف آخره بزار عشق تو از خاطرم بره فکر میکردم قلبت مال منه اما انگار صد شاخه میپره اسمتو پاک کردم از تو دفترا بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام توروباور داشتم میخواستمت چرا آتیش کشیدی همه ی باورام کسی نگفت بهم من خودم دیدم اما راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم به جای گریه به حالت می خندیدم شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی واسه ی همه عروسک نمایشی تو که میگذری ساده از اون همه عشق لیاقت نداری دیگه با من باشی ( رضا صادقی ) + نوشته شده در سه شنبه 1384/06/08 1:13 توسط الهام |
حالا دیگه مهم نیست که اول تو عاشق شدی یا من.. + نوشته شده در شنبه 1384/06/05 22:9 توسط الهام |
چرا از تو نگويم ؟ چرا اشكهاي تو را نسرايم ؟ وقتي همه درياها در قلب مهربان تو جريان دارند چرا من يك قطره پر هياهو نباشم ؟ چه شبها كه به ياد تو فانوس دعا را در ايوان تنهايي آويختم و چه روزها كه به ياد تو با درختان پر حوصله گردو درددل كردم آن قدر منتظرت ماندم كه همه پنجره ها مرا مي شناسند .يك آرام تر از خواب درختان به سراغم بيا.... مي خواهم با شكوفه هاي سيب برايت تابلويي بكشم و با اشكهايم گردوغبار را از كفشهايت بشويم مي خواهم تمم بغضهايم بر شانه هاي تو آب شود . + نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/03 21:23 توسط الهام |
از امروز به بعد میخوام از برق چشمات بنویسم اون چشمهایی که دیگه برق زیبایی و سادگی و دوست داشتن توش نیست نمیدونم چرا ؟؟ واقعا نمیدونم مگه چی گفتم ؟؟ جز اینکه خواستم خوبی ها رو نشونت بدم من دوستت داشتم و عاشقت بودم ولی نه یک عاشق کور من یک عاشق بینا بودم ، که دوست داشت !!! چرا اینقدر اذیتم کردی من عاشقی بودم که بدی ها رو میدید و خوبی ها رو حس میکرد ولی نخواستی بفهمی !!! نخواستی منو دوست داشته باشی!!! چرا ؟؟ نمیدونم ؟؟ ولی اینو میدونم که خیلی دوست دارم و سن ، زمان ، آدم ها ، خوبی ها و یا بدی ها نمیتونن عشق من رو نسبت به تو کم بکنن یه توصیه : فراموش بکن ناراحت نباش فقط خوب باش خوبه خوبه خوب + نوشته شده در شنبه 1384/05/29 20:16 توسط الهام |
منو ببخش اگه دوست دارم. + نوشته شده در شنبه 1384/05/29 9:45 توسط الهام |
من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم... همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود.. خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی..هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم..انصاف نيست خسته شدم بس که نامت را در هزار توی ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجون قصه ها ؛ مجنون تو شده...چه اشکال دارد..بگذار يک بار هم ليلا مجنون شود..من که هميشه سنت شکستم اين کی هم روی بقيه... اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا..تا آخر من .. حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم..عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند..اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم.... ميدانم بيهوده ميگويم..ميروم..تا آخرش.... + نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/27 21:56 توسط الهام |
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست يه دفعه مثل يه آهو توي صحراها رميدی بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو نديدي دل نبود توي دلم تو رو گرگها نبينن اونا با دندوناي تيز به كمينت نشينن الهي من فداي تو چيكار كنم براي تو اگه توي اين بيابونا خاري بره به پاي تو يه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شكستي پر زدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغا غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا نخوره سنگي به بالت پرت نشه فكرو خيالت من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي آره پروانه شدم تا پرام سوخته شه تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه كه بسوزه پرو بالم كه راحت بشه خيالم دارم از تو مينويسم تو غم داره نگات اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات اينقدر ميگم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست + نوشته شده در یکشنبه 1384/05/16 17:14 توسط الهام |
اگه جای زندگيم تو بيابونا باشه + نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 22:8 توسط الهام |
وقتی بهار نفس هایت، در مزارع + نوشته شده در یکشنبه 1384/05/09 15:2 توسط الهام |
اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد، اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، ميتوانم بلند نام تو را فرياد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم... + نوشته شده در یکشنبه 1384/05/02 15:35 توسط الهام |
هرگز نفهمیدی + نوشته شده در جمعه 1384/04/31 15:56 توسط الهام |
می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم . + نوشته شده در پنجشنبه 1384/04/23 23:49 توسط الهام |
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم هلهله هاي من و تو چطوري ثبت مي شه ؟ من : عشق من ! آب ها لنز مورب دارند ! آدمو وارونه ثبتش مي كنند ! عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه . نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟ من : من سياه و ... تو سفيد نازي : آتيش چي ؟ تو آبا ، خاموش نمي شن آتيشا ؟ من : نمي دونم والله ! چتره را بدش به من ! نازي : اون كسي كه چتر را ساخت عاشق بود من : نه عزيز دل من ، آدم بود ! (من ونازی)حسين پناهی + نوشته شده در پنجشنبه 1384/04/23 21:23 توسط الهام |
وقتی تو چشمات نگاه می کنم احساس می کنم با تمام وجود دوستت دارم وقتی بهت می گم دوستت دارم معنيش اينه که انقدر بهت اطمينان دارم که مهمترين رازم رو بهت می گم وقتی بهت می گم دوستت دارم دلم می خواد با ذره ذره وجودت عشقم رو حس کنی و اينو بدون اگه يه روز نباشی من بدون تو ميمرم + نوشته شده در سه شنبه 1384/04/21 14:23 توسط الهام |
وقتی بهار نفس هایت، در مزارع + نوشته شده در یکشنبه 1384/04/19 20:51 توسط الهام |
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با کلمات بیان کنم اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم این ها را به تو بگویم ویا بنویسم کلمات حتی نمی توانند ذره ای از عمق احساساتم را بین کنند گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم می توانم بگویم ان گاه که با توام چه احساساتی دارم آن گاه که با توام احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان ابی پرواز می کند آن گاه که با توام چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا می کند آن گاه که با توام چون امواج در یا هستم آن گاه که با توام رنگین کمانی پس از طوفانم که پر غرور رنگهایش را نشان می دهد آن گاه که با توام گویی هر آنچه که زیباست مارا در بر گرفته است این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنين عميق و هزار سو را بين كند اما باز هم اين واژه كافی نيست با اين همه چون هنوز بهترين است بگذار بگويم وباز بگويم كه بيش از عشق بر تو عاشقم + نوشته شده در چهارشنبه 1384/04/15 23:45 توسط الهام |
دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند دوستت دارم همچو باران بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته + نوشته شده در چهارشنبه 1384/04/15 23:19 توسط الهام |
|
| ||||||