تبليغاتX
عشق من

عشق من

ای کاش اهميت در نگاه تو باشد ، نه در چيزي که به آن می نگری!

روزی که اين جا ساخته شد اولين روزی بود که احساس می کردم عاشقم.اما امروز  که می خوام تمومش کنم مطمعنا آخرين روز عاشقی نيست.

راستش من اين جا رو با هدف ديگه ای شروع کردم.اولين قصدم  شاد کردن قلب يه نفر ديگه بود.امروزهم به همون دليل اين جا رو به خاطره ها می سپارم.چون می دونم که ارزشش رو داره.شايد بايد اين کار رو خيلی وقت پيش می کردم....

عشق من هم بسته می شه و کم کم به فراموشی سپرده ميشه.مثل خيلی چيز های ديگه.میدونم از امروز دیگه اسمی از من نیست.اما يادمون باشه که عشق از دل آدم نمیره.

 حرفهای ما هنوز ناتمام.

                                      وقت رفتن است                                      

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی
  لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

حرفهای زيادی برای گفتن داشتم هنوز اما شايد اين جوری خيلی بهتره. ته دلم يه چيزی هست از جنس احساس که سرخه مثل عشق.اونه که بهم می گه اين راه رو برم.منم بهش احترام می ذارم و می دونم که هيچ وقت بهم دروغ نمی گه.

دلم نمياد بدون تشکر  از همه کسانی که تو اين مدت همراهم بودند، برم.دست دوستی تک تکتون رو می فشارم، بهترين و جاودانه ترين آرزوها را برایتان دارم و از اين که اين فرصت رو به من داديد تا خيلی چيزهايی را  که چشمانم هرگز قادر به ديدنشان نبودند ببينم ؛ هميشه سپاسگزارخواهم بود.

ودر آخر ممنونم از تو عشق من.

                                                    سبز باشيد و هميشگی

« پایان عبارتیست از مرز نزدیکی به آنچه باید باشد و نیست» 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20 20:49 توسط الهام |


وعشق............

 صدای فاصله هاست!!!

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

اما اگر این فاصله ها بخواهند تورا ازمن بگیرند،فصلی خواهم شد از جنس باران!!!

وخواهم بارید!!!

آنقدر که فاصله ها ازعبور اشک های من پرشود....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15 21:55 توسط الهام |


...دو رکعت نماز صبح عشق می خوانم قربت الی قلبک !!
...هزار آفتاب گردان پشت سرم تکبیر می گویند : الله اکبر !...تکبیره الاحرام !!
...الحمدلله برای آفرینش چشمانت !... الحمدلله به خاطر برق نگاهت !...الحمدلله به خاطر ...!...یا رحمان و یا رحیم !!...خودم را سپردم به تو.توی این همه دلرعشه !... اهدنا الصراط المستقیم ! صراطی از صراط تو مستقیم تر هست مگر ؟! ...پس اگر خدا بخواهد هدایت شده ام !!
صراط الذین ...!...آی سیب درشت !عطرآگین ترین نعمت خدا !! اگر تو با من باشی ، دیگر "مَدّ" هیچ "ضالین"ی به من نمی چسبد !
...قل هو الله احد !
بگو ! بگو ! بگو ... عشق یکی ست !
...الله الصمد !
بگو ! بگو ! بگو... عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیم!
...لم یلد و لم یولد!
بگو ! بگو ! بگو... عشق حاصل جمع من و تو نیست !عشق دریایی ست که من و تو تویش غرق می شویم !
...و لم یکن له کفوا احد !
و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاست ! قسم به خدای احد و واحد !
...الله اکبر !
خم می شوم زیر بار این همه حرف عاشقانه !... واژه ها معوج می شوند !... زیباترین جملات عقیم می مانند !!
سبحان الله ...چه آفتابی ! سبحان الله ....چه بارانی ! سبحان الله ...چه برفی ! ... فتبارک الله احسن الخالقین !!
تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد ...بلند می شوم : سمع الله لمن حمده !! ... از نا می روم ...به خاک می افتم !
سبحان الله ....سبحان الله ....سبحان الله !
...چشمانم خیس می شود !سجاده رنگ خون می گیرد ! چشمم سیاهی می رود ! می نشینم روی دو زانوی لرزانم !
شهادت می دهم که عشق خود خداست !
شهادت می دهم که خدا چیزی جز عشق نیست !
شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده عشق است !
شهادت می دهم که دارم شهید می شوم !
سلام بر دلم که دارد پرپر می زند !!
سلام بر همه آنها که عشق را رحمت خدا می دانند !
سلام بر گیسوان تو که بافه دستان خداست !
...
الله اکبر ...الله اکبر ...الله اکبر ...
.........................................

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15 18:28 توسط الهام |


 

امشب دلم گرفته است

می خواهم از گرفته های دلم برايت بگويم

از ابرهای تيره ای که با نسيم خيانت ، به آسمان دلم آوردی .
می خواهم گريه کنم اما نميتوانم .
ميخواهم تو را به ياد بياورم و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم

اما افسوس

گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند !
ميخواهم اولين ساعتی که نگاهم کردی را به ياد بياورم

اما آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد !
ميخواهم اولين دقايقی
با تو بودن را به ياد بياورم

اما افسوس ...

ميخواهم از گرفته های دلم برايت بگويم

اما نه !

دلم نمي آيد ! 

  ميترسم آسمان آفتابيت را ابری سازم .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/10/11 23:35 توسط الهام |


 

می نویسم می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگربگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگربگذارد

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد

                            عشق من مال من باش

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/10/05 19:15 توسط الهام |


سفری غریب کردم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم، گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود

اسم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

+ نوشته شده در شنبه 1384/09/26 18:48 توسط الهام |


 

رفتی وخاطره های تونشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما،من به یادتوشکستم

غیرتوکه دوری ازمن دل به هیچکسی نبستم

         *****************

اگه باشی با نگاهت میشه ازحادثه ردشد

میشه تو آتیش عشقت گرگرفتن روبلدشد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تاته دنیا تا همیشه یاد من باش

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/09/09 11:9 توسط الهام |


تو بازی شطرنج عاشقی  

                           من و تو هر دو قانون بازی رو زیر پا گذاشتیم

                           من به خاطر تو ، همه رو تو صفحه ی دلم کیش کردم

                          و تو با انتخاب سیاه ترین مهره دلت با یه حرکت منو جلوی همه مات کرذی

                                                              اینه رسمش عشق من؟؟؟  

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/22 12:31 توسط الهام |


مدتی است نمی دانم چگونه از چشمانت بنویسم….از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لای پیچ و خم آن عشق را آغاز کردم…
مدتی است خودم را و زندگی ام را در تو گم کرده ام …آن چنان که شده ای تنها امید برای بودنم و حل معمای  زندگی ام....
دیری است خسته ام از تحمل تماشای شب های بی تو ستاره ی آسمانم…
عشق من…
خستگی هایم را با بوسه از من بگیرکه سخت محتاج تسکین تو ام…بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…بگذار در شعاع محبت تو تا کرانه های همه ی خوبی ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...
بگذار بدانم که دیگر در دستان تو آواره نیستم…بگذار تنها شعر پرواز تو باشم…
 
عزیزمن...
ندیده ای اشک های شبانه ام را برای دوری از تو می ریزند…ندیده ای مرا که سلام سحر گاهم  وشب خوش شبانگاهم را پنهان از نگاه آیینه های رنگ پریده با عطر یک بوسه برایت می فرستم...  
ای پاک تر از هر آیینه بی غبار...من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو  دلواپس از برگ های زرد پاییز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...
  درخت تنو مند عشق...شیرین تر از عشق تو کجا می توان یافت؟
 در این شب تیره  که پر است از دانه های اشک من و آسمان به یاد تو پناه  آورده ام... تو که از همان آسمان برای من آبی تری...
ای خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفی...محتاج توام...  
جهان کوچک من از تو زیباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...
واسه تکرار اسم ساده ی توست...صدایی از من عاشق اگر هست...
منو نسپر به فصل رفته ی عشق...نذار کم شم من از آینده ی تو...
به من فرصت بده گم شم دوباره...توی آغوش  توای عشق من.................................
           
                 تولدت مبارک عشق من ..........................
       

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/06/20 14:52 توسط الهام |


داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟ آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/06/18 1:16 توسط الهام |


گريزي نيست از سوختن و من در ماوراء يك نگاه ، در پيله اي سوزان تر از خورشيد بدينسان

بي صدا در خويش مي سوزم ، و از آثار سوختن در ميان حدقه چشمان تو با حسرتي تبدار

سرود تازه اي از عشق مي سازم . من از نقش تبسم هاي زخمي بر لبانم ، و از عمق

جراحتهاي احساسم‌ ، كه از زيبايي چشمان تو ، در شعر من ، بر جاي مانده براي روح

مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح مي سازم . من از آغاز شب تا مرز صبح ، با

 آيه هاي عشق در خلوت ، تو را با شعر مي خوانم . تو را تكرار كنان بر دفترم ترسيم

مي سازم، و از مفهوم نام تو ، در آن تاريكي ممتد هزاران شعله كوچك و هزاران روشنك

 با ياد تو در قلب شبم تصوير مي سازم. و آنگاه بي رمق با روشنك خيالي ، تا سحر بيدار

مي مانم . ومن بي وقفه با فرياد تو را با شعر مي خوانم ، تو را در لحظه دلتنگي و ترديد ،

 درون شعرهايم مي يابم، و اين راهيست ، براي لمس تو ، ميان واژه هاي بالغ احساس ......... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/06/15 18:18 توسط الهام |


می دونی؟
آسمون هميشه آبی نيست،
هميشه هم صاف نيست
گاهی ابريه و گاهی بارونی
و از آسمون هميشه هم بارون نمی باره

خب،
اين طبيعتشه
ولی همون موقعهايی هم که داره بارون می باره، برو بشين پای درد و دل آسمون
ببين چی می گه؟! چرا داره گريه می کنه، دلتو بده به آسمون و عوضش ازش چندتا ستاره بگير

می دونی؟
گاهی آسمون پر ستاره است،
ولی يه ستاره ميون اون ستاره ها، بزرگتر، قشنگتر و درخشانتره
اون ستاره ی "تو" ء من
اسمشو گذاشتم ستاره ی "تو

می دونی؟
وقتی با ستاره ی "تو" حرف می زنم، وقتی بهش خيره می شم يا بهش چشمک می زنم، هميشه ازم يه چيزی می پرسه
می گه: "دوستم داری؟
منم می گم: "دوستت دارم
ولی ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد.
گفت: "تو چرا هيچ از من نمی پرسی که دوستت دارم يا نه؟
منم ازش پرسيدم: "تو چی؟ دوستم داری؟
می دونی چی گفت؟
گفت: "قلبتو بده
گفتم: "چه جوری؟"
گفت: "چشماتو ببند، يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن. قلبت پرواز می کنه و خودش مياد پيشم.
منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت. ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزی نوشت و بعد پَسِش داد.
می دونی چی نوشته بود؟
نوشته بود: "دوستت دارم
نوشته ی ستاره ی "تو" رو قلبم موند. هنوزم هست. تا آخرم می مونه
چرا؟
چون بهم گفت: "حقيقت هيچ وقت نابود نمی شه! چون چيزی است که بايد وجود داشته باشد.

راستی
بيا ايندفعه که داره بارون مياد بريم پشت پنجره و به درد و دل آسمون گوش کنيم.
وقتی شب می شه، بيا دو تايی به ستاره ها نگاه کنيم
وقتی می خواهيم بخوابيم بيا با هم به ماه شب بخير بگيم.
و وقتی صبح می شه، بيا طلوع خورشيد رو که پر از عشق با هم نگاه کنيم.
باشه که عاشق بمونيم! تا آخرش

+ نوشته شده در جمعه 1384/06/11 21:19 توسط الهام |


شب که می رسد به خودم وعده می دهم                                       
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت  

صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگويم                                  
رسيدن شب را بهانه ميکنم

و باز شب می رسد و صبحی ديگر

و من هيچ وقت نمی توانم حقيقت را به تو بگويم

بگذار ميان شب و روز باقی بماند که چه قدر

   دوست دارم......

+ نوشته شده در جمعه 1384/06/11 15:27 توسط الهام |


چیزی نگو قسم نخورتمام حرفات یه دروغه

کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه

چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود

حس میکنم نبودی وبودنت یه قصه بود

تو دیگه مردی واین حرف آخره

بزار عشق تو از خاطرم بره

فکر میکردم قلبت مال منه

اما انگار صد شاخه میپره

اسمتو پاک کردم از تو دفترا

بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام

توروباور داشتم میخواستمت

چرا آتیش کشیدی همه ی باورام

کسی نگفت بهم من خودم دیدم

اما راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم

چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم

به جای گریه به حالت می خندیدم

شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی

واسه ی همه عروسک نمایشی

تو که میگذری ساده از اون همه عشق

لیاقت نداری دیگه با من باشی

                                                ( رضا صادقی )

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/06/08 1:13 توسط الهام |


حالا دیگه مهم نیست که اول تو عاشق شدی یا من..
مهم نیست که کدوم یک از ما عاشق شدن رو یاد گرفت...
مهم اینه که به عشق شیرینی که به وجود اومده لبخند بزنیم و حفظش کنیم..
دستهای هم رو بگیریم و رها نکنیم...
عطر نفسهای ما ، دیر یا زود ، یه روزی با هم یکی میشن و برای همیشه در هم نفس می کشیم.....

٭ بگذار آدمها
تا مي توانند
سنگ
باشند
من و تو
از نژاد
چشمه ايم


 

+ نوشته شده در شنبه 1384/06/05 22:9 توسط الهام |


چرا از تو نگويم ؟ چرا اشكهاي تو را نسرايم ؟ وقتي همه درياها در قلب مهربان تو جريان دارند چرا من يك قطره پر هياهو نباشم ؟ چه شبها كه به ياد تو فانوس دعا را در ايوان تنهايي آويختم و چه روزها كه به ياد تو با درختان پر حوصله گردو درددل كردم آن قدر منتظرت ماندم كه همه پنجره ها مرا مي شناسند .يك آرام تر از خواب درختان به سراغم بيا.... مي خواهم با شكوفه هاي سيب برايت تابلويي بكشم و با اشكهايم گردوغبار را از كفشهايت بشويم مي خواهم تمم بغضهايم بر شانه هاي تو آب شود .
چرا دلم برايت تنگ نشود ؟ چرا دستهاي تو را ستايش نكنم ؟چرا خوشبوترين گلهاي دنيا را براي تو نچينم ؟چرا عطر ماه را در شيشه نريزم و به تو تقديم نكنم ؟
دلم برايت تنگ ميشود ...نه هر شب ...نه هر روز ... بلكه هر لحظه ..اين را عقربه هاي ساعت نيز ميدانند خطوط دفترم نامت را از بركرده اند اگر روزي تو را ننويسم دل آبي خودكارم برايت تنگ مي شود .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/03 21:23 توسط الهام |


از امروز به بعد میخوام از برق چشمات بنویسم

اون چشمهایی که دیگه برق زیبایی و سادگی و دوست داشتن توش نیست

نمیدونم چرا ؟؟ واقعا نمیدونم

مگه چی گفتم ؟؟ جز اینکه خواستم خوبی ها رو نشونت بدم

من دوستت داشتم و عاشقت بودم

ولی نه یک عاشق کور

من یک عاشق بینا بودم ، که دوست داشت !!! چرا اینقدر اذیتم کردی

من عاشقی بودم که بدی ها رو میدید

و خوبی ها رو حس میکرد

ولی نخواستی بفهمی !!! نخواستی منو دوست داشته باشی!!!

چرا ؟؟ نمیدونم ؟؟

ولی اینو میدونم که خیلی دوست دارم و سن ، زمان ، آدم ها ، خوبی ها و یا بدی ها نمیتونن عشق من رو نسبت به تو کم بکنن

یه توصیه :

فراموش بکن ناراحت نباش فقط خوب باش

خوبه خوبه خوب

+ نوشته شده در شنبه 1384/05/29 20:16 توسط الهام |


 منو ببخش اگه دوست دارم.
 اگه دلم تنگ می شه خيلی برات ، منو ببخش.
      اگه نگام گم می شه تو شهر چشات ، منو ببخش.
      منو ببخش ، اگه شبا ستاره ها رو ميشمارم.
      اگه همش ، پيش همه ميگم دوست دارم.
      منو ببخش ، اگه برات سبد سبد گل می چينم.
      منو ببخش ، اگه شبا تو رو خواب می بينم.
      منو ببخش، اگه تو رو می سپارم دست خدا.
      اگه پيش غريبه ها به جای تو، می گم شما.
      منو ببخش، اگه واسه چشمای تو ، خيلی کمم.
      تو ی فرشته ای ، من خيلی باشم، ی آدمم.
      منو ببخش ، اگه فقط می خوام بشی مال خودم.
      ببخش کمم ، ولی زيادی عاشقت شدم.

+ نوشته شده در شنبه 1384/05/29 9:45 توسط الهام |


من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم...

همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود..

خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی..هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم..انصاف نيست

خسته شدم بس که نامت را در هزار توی ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجون قصه ها ؛ مجنون تو شده...چه اشکال دارد..بگذار يک بار هم ليلا مجنون شود..من که هميشه سنت شکستم اين کی هم روی بقيه...

 اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا..تا آخر من ..

حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم..عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند..اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم....

ميدانم بيهوده ميگويم..ميروم..تا آخرش....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/27 21:56 توسط الهام |


من تموم قصه هام قصه توست     اگه غمگينه اون از غصه توست

يه دفعه مثل يه آهو   توي صحراها رميدی

بس كه چشم تو قشنگ بود   گله گرگ رو نديدي

دل نبود توي دلم    تو رو گرگها نبينن

اونا با دندوناي تيز       به كمينت نشينن

الهي من فداي تو   چيكار كنم براي تو

اگه توي اين بيابونا   خاري بره به پاي تو

يه دفعه مثل پرنده   قفس عشق رو شكستي

پر زدي تو آسمونا   رفتي اون دورا نشستي

        دل نبود توي دلم   گم نشي تو كوچه باغا  

غروبا كه تاريكه   نريزن سرت كلاغا

نخوره سنگي به بالت   پرت نشه فكرو خيالت

من تموم قصه هام قصه توست   اگه غمگينه اون از غصه توست

يه دفعه مثل يه گل   رفتي تو دست خزون

سيل بارون و تگرگ   ميومد از آسمون

بردمت تو گلخونه   كه نريزه رو سرت

كه يه وقت خيس نشه   يخ كنه بال و پرت

نشكني زير تگرگ   نريزه از تو يه برگ

من تموم قصه هام قصه توست   اگه غمگينه اون از غصه توست

يه دفعه مثل يه شمع   داشتي خاموش ميشدي

اگه پروانه نبود   تو فراموش ميشدي

آره پروانه شدم   تا پرام سوخته شه

تا آتيش دل تو   به دلم دوخته شه

كه بسوزه پرو بالم   كه راحت بشه خيالم

دارم از تو مينويسم   تو غم داره نگات

اگه دوست داشتي بگو   تا بازم بگم برات

اينقدر ميگم تا خسته شم   با عشق تو شكسته شم

من تموم قصه هام قصه توست   اگه غمگينه اون از غصه توست

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/05/16 17:14 توسط الهام |


اگه جای زندگيم تو بيابونا باشه
اگه فرش زير پام زمين خدا باشه
اگه سرمای زمستون تنم و سياه کنه
اگه گرمای تابستون هستی مو تباه کنه
بدونم دوسم داری صبر و طاقت می يارم
چه کنم دوست دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 22:8 توسط الهام |


با تو

وقتی بهار نفس هایت، در مزارع
رویاها و بر شاخسار خاطرات
متولد می شود
من چون پرستویی مشتاق به سوی تو
به پرواز در می آیم
وقتی قلم به یادت واژه ها
می سراید کاغذ دریا می شود
و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب
به پرواز در می آیند و
عشق خود را به موجها اظهار
می کنند
موجها نیز به شوق مرغان عاشق
از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند
ای آرام بخش لحظه های دیوانگی من
من مست نگاه های توام،
می خواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم
که به اندازه همه دریاها دوستت دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/05/09 15:2 توسط الهام |


اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد، اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، مي‌توانم بلند نام تو را فرياد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/05/02 15:35 توسط الهام |


هرگز نفهمیدی
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته
شنیدن دروغین دوست دارم سخته
بدون تو زندگی کردن سخته
از یه عشق دردآور، افسانه ساختن سخته
به یاد آوردن خاطره های مرده سخته
به دیگران حالی کردن که نمی‏تونی دیگه آدم بشی سخته
از خدا شاکی بودن سخته
ناسزا گفتن به دنیا سخته
متنفر شدن از تو سخته
فراموش کردنت سخته
قبول بازیچه بودن سخته
نمایش بازی کردن سخته
خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته
تو تنهایی اشک ریختن سخته
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته
قانع کردن دیگران به عشق سخته
دیدن گریه‏ی دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته
نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته
عشق وقتی یک طرفه است سخته
تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته
گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته
زنگ زدن وقتی که می‏دونم منتظرم نیستی سخته
دیدن پنجره‏ای که تو پشتش نیستی سخته
گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته
اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته
دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته
امروز و فردا کردن به امید تو سخته
ساختن فردا بدون تو سخته
ترسیدن از آینده‏یی که داره میاد سخته
.................

+ نوشته شده در جمعه 1384/04/31 15:56 توسط الهام |


می خواهم ...

می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم .
چتر شکسته بغضم را بگشایم.
می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم.
می خواهم گامهایم را محکم تر از قبل بردارم و مثل باد از کوی و برزنها بگذرم،
و به عاشقانه ترین عاشق ها برسم.
می خواهم در امتداد خاموشی از تو بگویم،
از تو که طراوت شقایقهای باغچه ام خواهی بود.
می خواهم همیشه از تو بنویسم، بی آنکه در جستجوی قافیه باشم،
بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم.
می خواهم ساده از تو بنویسم.
از تو، از تو که میدانم دوستم داری و هر دم یک سبد مهربانی از تو هدیه می گیرم.
می خواهم چشمان خیس و تاریکم را آنقدر به جاده بدوزم تا از پس آن بیرون بیایی،
و دستان سرد و بی پناهم را پناهگاه باشی.
تو مرا به سوی خود خواندی و من نیز مشتاقانه به سویت پرواز می کنم
.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/04/23 23:49 توسط الهام |


نازي :   دوربين لوبيتل مهريه مو

           اگه با هم بخوريم

           هلهله هاي من و تو

           چطوري ثبت مي شه ؟

من :     عشق من !

           آب ها لنز مورب دارند !

           آدمو وارونه ثبتش مي كنند !

           عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه .

نازي :   رنگي يا سياه سفيد ؟

من :     من سياه و ... تو سفيد

نازي :   آتيش چي ؟ تو آبا ، خاموش نمي شن آتيشا ؟

من :      نمي دونم والله !

            چتره را بدش به من !

نازي :   اون كسي كه چتر را ساخت عاشق بود

من :     نه عزيز دل من ، آدم بود !

 

(من ونازی)حسين پناهی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/04/23 21:23 توسط الهام |


وقتی تو چشمات نگاه می کنم

احساس می کنم با تمام وجود دوستت دارم

وقتی بهت می گم دوستت دارم

معنيش اينه که انقدر بهت اطمينان دارم که مهمترين رازم رو بهت می گم

وقتی بهت می گم دوستت دارم

دلم می خواد با ذره ذره وجودت عشقم رو حس کنی

و اينو بدون اگه يه روز نباشی

من بدون تو ميمرم

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/04/21 14:23 توسط الهام |


وقتی بهار نفس هایت، در مزارع
رویاها و بر شاخسار خاطرات
متولد می شود
من چون پرستویی مشتاق به سوی تو
به پرواز در می آیم
وقتی قلم به یادت واژه ها
می سراید کاغذ دریا می شود
و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب
به پرواز در می آیند و
عشق خود را به موجها اظهار
می کنند
موجها نیز به شوق مرغان عاشق
از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند
ای آرام بخش لحظه های دیوانگی من
من مست نگاه های توام،
می خواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم
که به اندازه همه دریاها دوستت دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/04/19 20:51 توسط الهام |


نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با کلمات بیان کنم

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام

با این همه

هنگامی که می خواهم این ها را به تو بگویم ویا بنویسم

کلمات حتی نمی توانند ذره ای از عمق احساساتم را بین کنند

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

 می توانم بگویم ان گاه که با توام چه احساساتی دارم

آن گاه که با توام

احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان ابی پرواز می کند

آن گاه که با توام

 چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا می کند

آن گاه که با توام

چون امواج در یا هستم


که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند

آن گاه که با توام

رنگین کمانی پس از طوفانم

که پر غرور رنگهایش را نشان می دهد

آن گاه که با توام

گویی هر آنچه که زیباست مارا در بر گرفته است

این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است

شاید واژه عشق را ساخته اند

تا احساسی چنين عميق و هزار سو را بين كند

اما باز هم اين واژه كافی نيست

با اين همه چون هنوز بهترين است

بگذار بگويم وباز بگويم كه

بيش از عشق بر تو عاشقم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/04/15 23:45 توسط الهام |


دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
 
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و

تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند

دوستت دارم همچو باران  بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و

خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم

دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی

ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب

يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته
هايم اشك از چشمانت سرازير می شود

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/04/15 23:19 توسط الهام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

لحظه های زندگی سرشار از عشق وصفاست
زندگی را عشق وعشق را زندگی کنیم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1384

آذر 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384


نویسندگان

الهام

الهام



    تعداد بازديدها:

alirezab2:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS